افزونه پارسی دیت را نصب کنید Tuesday, 18 June , 2024
2

اینجا سر و دست و پا از بدن جدا شد/ گروه واقعا تیم شد

  • کد خبر : 228142
اینجا سر و دست و پا از بدن جدا شد/ گروه واقعا تیم شد

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در سال 69 به همراه جمعی از خانواده شهدا و سربازان لشکر 10 در ایام عید به بازدید از مناطق عملیاتی جنوب رفتیم. آن روزها راهیان نور هنوز اعلام نشده بود و در زمان تحویل فقط اتوبوس های ما در خرمشهر بودند و مردم هنوز به شهر برنگشته بودند. از مسیر […]

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در سال 69 به همراه جمعی از خانواده شهدا و سربازان لشکر 10 در ایام عید به بازدید از مناطق عملیاتی جنوب رفتیم. آن روزها راهیان نور هنوز اعلام نشده بود و در زمان تحویل فقط اتوبوس های ما در خرمشهر بودند و مردم هنوز به شهر برنگشته بودند. از مسیر خرمشهر که می دانستیم، با اتوبوس به شلمچه و منطقه عملیاتی «کربلای 5» به سختی سوار شدیم. تقریباً همان جایی است که یادمان شهدای «کربلای 5» در آن ساخته شده و جاده امام رضا (ع) روبروی نونی قرار دارد.

به گزارش فارس، سربازان گردان حضرت زینب(س) در این منطقه عملیاتی را انجام داده بودند. فرماندهی او را «حاج غلامعلی رضایی» بر عهده داشت. ما با اصرار از او خواستیم که در این زمان چیزی از جنگ برای خانواده شهدا نقل کند. با اکراه پذیرفت. حالش عوض شد؛ تا بتوانیم لرزش را در آن ببینیم. از خاکریزی بالا رفت تا صدایش به همه برسد و روایت خود را با سلام سیدالشهدا (ع) آغاز کرد.

غلامعلی گفت اینجا کربلا و عاشورا بود. من خودم دیدم که اینجا سر و دست و پا از بدن جدا شده است. من خودم دیدم که مادران بچه هایت چقدر دلیرانه بر دل دشمن زدند.» غلامعلی عصبانی بود و اشک سرازیر می شد، وقتی عصبانی بود صدایش هیچ جوهره ای نداشت.

غلامعلی ادامه داد: می خواهی آنچه را که در این نبرد اتفاق افتاد به زبان خودمان برایت ترسیم کنم؟ بوی کباب کردن کودکان مشامم را پر کرده بود. تصور کنید 50 مغازه کباب فروشی با هم آشپزی می کنند و دود کباب یک محله را پر می کند. در اینجا شرکت واقعاً به یک تیم تبدیل شد. من جزو کسانی بودم که رفتند، اینجا دست و پایم را بریدند، اما شهید نشدم و مرا رها کردند.» غلامعلی خودش می‌لرزید و گریه می‌کرد و همه جمعیت با گریه‌های این فرمانده شجاع گریستند.

در راه برگشت که پیش غلامعلی بودم به او گفتم حاج غلامعلی! او همچنین گفت: پسر!چرا اصرار کردی یادم بیاد اومدم حالم عوض شد انگار هر چی دیده بودم مثل فیلم جلوی چشمم اومد و بیانش کرد.

«حاج غلامعلی رضایی» پس از مجروحیت در دی ماه سال 65 تا پایان جنگ با لباس فرمانده در جبهه حضور یافت و سرانجام این جانباز پس از سال ها حسرت شهادت در 28 اسفند 1302 به آرزوی 70 درصدی خود رسید. .

۲۱۹۲۱۵

لینک کوتاه : https://iran360news.com/?p=228142

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.